تبليغاتX
خاطرات

نمی دانم چرا؟؟؟

ولی می دانم خیلی دلتنگم.

نمی دانم چرا؟؟

ولی می دانم منتظرش می مانم.

نمی دانم چرا؟

ولی مید انم که نمی دانم....

 

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 15:41 | لینک  | 

امروز خیلی روز بدی بود.

... کلی نوشتم و پاک کردم. خیلی خسته ام

کاش ...

 

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 18:21 | لینک  | 

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خيمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست

گشتــــه ام از زهــد ريــــايي ملــــول

سـاقي توبه شكنم، شكنـم آرزوست

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خدمـــت رندانــــه بــه ديــــر مغــــان

درد شـــراب كهنـم، كهنـــم آرزوست

چشمه ي خورشيد، دلم را گـــداخت

نـور به جـاي كفنــم، كفنــم آرزوست

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

دست سحــر دامـــن گـــل را دريــــد

جامـــه اي از آن بــه تنـــــم آرزوست

رقص كنــان تا بر تــو، بر تو پــر كشم

بال چــو مــرغ چمنم، چمنم آرزوست

در پي بــاغ خــواندن بلبــل بــه بـــاغ

رفتـــن زاغ و زغنــم ، زغنـم آرزوست

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

دست سحــر دامـــن گـــل را دريـــد

جامـــه اي از آن بــه تنــــم آرزوست

رقص كنــان تا بر تــو، بر تو پـر كشم

بال چــو مــرغ چمنم، چمنم آرزوست

در پي بــاغ خــواندن بلبــل بــه بــاغ

رفتـــن زاغ و زغنــم ، زغنـم آرزوست

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خيمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست

باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست

خيمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست
نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 10:24 | لینک  | 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد


وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي چشيد


من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي


يك آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد


من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 10:21 | لینک  | 

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند مستی ز جامت می کنند مستان سلامت می کنند در عشق گشتم فاش تر وز همگنان قلاش تر وز دلبران خوش باش تر مستان سلامت می کنند غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می کنند ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار ازو من کس نمیدانم جز او مستان سلامت می کنند ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا وی شاه طراران بیا مستان سلامت می کنند حیران کن و بی رنج کن ویران کن و پرگنج کن نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می کنند شهری ز تو زیر و زبر هم بی خبر هم باخبر وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می کنند آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می کنند آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می کنند آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می کنند آن جان بی چون را بگو وان دام مجنون را بگو وان در مکنون را بگو مستان سلامت می کنند آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می کنند آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو وان طور سینا را بگو مستان سلامت می کنند آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو وان نور روزم را بگو مستان سلامت می کنند آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می کنند ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا ای از تو جان ها آشنا مستان سلامت می کنند مولانا
نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 10:6 | لینک  | 

میخواهم بنویسم برای دل خودم 

می خواهم از عشقی که با آن یکی شدم بنویسم

عشقی که برایم دنیای بیرنگ را عوض کرد و به آن رنگ داد.

عشقی که باعث شد با دنیای نا آشنایی آشنا شوم.

عشقی که به من دیدن را آموخت.

با مهربانی هایش به من مهربانی را آموخت.

به من احساس ها را هدیه داد.

و بهترین ها را....

حالا چگونه میتوانم به کسی که با او یکی شدم  بگوییم میگویند ما نیمه هم نیستیم ما باید .....

نمی توانم و نمی خواهم که بتوانم 

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 11:39 | لینک  | 

به نام او كه هر چه دارم از اوست.

به نام او كه دارند ترين و برازنده ترين است.

به نام او كه نامش بهترين سرآغاز است.

به نام او كه هر چه دارم از اوست.

به نام او كه بهترين ها را به من داد.

به نام او كه زيباترين را به من داد.

به نام او كه .....

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 21:18 | لینک  | 

در مهربانی همچون باران باش که درترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست....

 

دلتنگم...

مثه همیشه چشمانم منتظرن

مثه همیشه در دلم غوغایی است

مثه همیشه بغضم بیدار است

.....

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 10:58 | لینک  | 

من خالي‌ از عاطفه و خشم
خالي‌ از خويشي غربت گيج و مبهوت بين بودن و نبودن ،
 عشق  آخرين  همسفر من مثل تو منو رها کرد حالا دستام  موندن و تنهايي‌ من
اي دريغ از من که بيخود مثل تو گمشدم , گمشدم تو ظلمت تلخ
‌اي دريغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد ميزني‌ تو آينه من
اه  گريمون  هيج ، خندمون هيچ باخته و برندمون هيچ
 تنها آغوش تو موند غير از اون هيچ
  اي, ‌اي مثله من تک و تنها دستمو بگير که عمر رفت همه چي‌ تويي زمين و آسمون هيچ
اي دريغ از من که بيخود مثل تو گمشدم
گمشدم تو ظلمت تلخ‌
اي دريغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد ميزني‌ تو آينه من
آه گريمون هيچ خندمون هيچ باخته و برندمون هيچ تنها آغوش تو مونده غير از اون هيچ
بي‌ تو مي‌ميرم همه ي  بود و نبود بيا پر کن ‌من رو اي خورشيد دل سرد
 بي‌ تو مي‌ميرم مثل قلب
چراغ نور تو بودي کي‌ منو از تو جدا کرد
نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 14:4 | لینک  | 

در کناری از خانه ی ما،اطاقی است سرد وآبی تخت وگیتارکهنه ی من،عکس یک زن به دیواری زنی زیبا روی وخندان،یار من بود اودورانی کنون من ماندم من،گیاروسیگاروتنهایی عشق من رفت به تن خاک،طعم شب نیست جزبیداری ای عکس خندان بشنوازمن،خواهمت دید روزگاری دیگرم نیست نای ماندن،آی باز آغاز،آغاز رفتن چاقویی پنهان ته گنجه،دستان سردم،رگهای سبزم.....
نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 14:0 | لینک  | 

این روزها امیدی ندارم

این روزها لبخندی ندارم

این روزها وحشت ما را احاطه کرده

مرگ

زورگویی

جنایت

سیاهی

سیاهی ...

خون و دود و فریاد است

می کشند و می گویند جمهوری

می گویند آزادی

می گویند عدالت

می گویند اسلام

آه ه ه ...

چه می گذرد بر ما

تنها چیزی که باعث بودن شده عزیزانی هستند که دلم به اونا گرمه

و دل خوشیهای کوچیک آینده نزدیک

اگر اینها هم نبود

...

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 13:9 | لینک  | 

شب است و چهره ی میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون میبارد از دلهای سوزان
برادر نوجونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی
ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره.برادر نوجونه،برادر شعله واره.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه

شعر از : اصلان اصلانیان

نوشته شده توسط مورچه ها در ساعت 13:4 | لینک  |