ولی می دانم خیلی دلتنگم.
نمی دانم چرا؟؟
ولی می دانم منتظرش می مانم.
نمی دانم چرا؟
ولی مید انم که نمی دانم....
... کلی نوشتم و پاک کردم. خیلی خسته ام
کاش ...
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
گشتــــه ام از زهــد ريــــايي ملــــول
سـاقي توبه شكنم، شكنـم آرزوست
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
خدمـــت رندانــــه بــه ديــــر مغــــان
درد شـــراب كهنـم، كهنـــم آرزوست
چشمه ي خورشيد، دلم را گـــداخت
نـور به جـاي كفنــم، كفنــم آرزوست
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
دست سحــر دامـــن گـــل را دريــــد
جامـــه اي از آن بــه تنـــــم آرزوست
رقص كنــان تا بر تــو، بر تو پــر كشم
بال چــو مــرغ چمنم، چمنم آرزوست
در پي بــاغ خــواندن بلبــل بــه بـــاغ
رفتـــن زاغ و زغنــم ، زغنـم آرزوست
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
دست سحــر دامـــن گـــل را دريـــد
جامـــه اي از آن بــه تنــــم آرزوست
رقص كنــان تا بر تــو، بر تو پـر كشم
بال چــو مــرغ چمنم، چمنم آرزوست
در پي بــاغ خــواندن بلبــل بــه بــاغ
رفتـــن زاغ و زغنــم ، زغنـم آرزوست
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
خيمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست
باز هــواي وطنــم ، وطنــــم آرزوست
خيمه به طوفان زدنم ، زدنم آرزوست
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشك هايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
می خواهم از عشقی که با آن یکی شدم بنویسم
عشقی که برایم دنیای بیرنگ را عوض کرد و به آن رنگ داد.
عشقی که باعث شد با دنیای نا آشنایی آشنا شوم.
عشقی که به من دیدن را آموخت.
با مهربانی هایش به من مهربانی را آموخت.
به من احساس ها را هدیه داد.
و بهترین ها را....
حالا چگونه میتوانم به کسی که با او یکی شدم بگوییم میگویند ما نیمه هم نیستیم ما باید .....
نمی توانم و نمی خواهم که بتوانم
به نام او كه دارند ترين و برازنده ترين است.
به نام او كه نامش بهترين سرآغاز است.
به نام او كه هر چه دارم از اوست.
به نام او كه بهترين ها را به من داد.
به نام او كه زيباترين را به من داد.
به نام او كه .....
دلتنگم...
مثه همیشه چشمانم منتظرن
مثه همیشه در دلم غوغایی است
مثه همیشه بغضم بیدار است
.....
خالي از خويشي غربت گيج و مبهوت بين بودن و نبودن ،
عشق آخرين همسفر من مثل تو منو رها کرد حالا دستام موندن و تنهايي من
اي دريغ از من که بيخود مثل تو گمشدم , گمشدم تو ظلمت تلخ
اي دريغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد ميزني تو آينه من
اه گريمون هيج ، خندمون هيچ باخته و برندمون هيچ
تنها آغوش تو موند غير از اون هيچ
اي, اي مثله من تک و تنها دستمو بگير که عمر رفت همه چي تويي زمين و آسمون هيچ
اي دريغ از من که بيخود مثل تو گمشدم
گمشدم تو ظلمت تلخ
اي دريغ از تو که مثل عکس عشق هنوزم داد ميزني تو آينه من
آه گريمون هيچ خندمون هيچ باخته و برندمون هيچ تنها آغوش تو مونده غير از اون هيچ
بي تو ميميرم همه ي بود و نبود بيا پر کن من رو اي خورشيد دل سرد
بي تو ميميرم مثل قلب
چراغ نور تو بودي کي منو از تو جدا کرد
این روزها لبخندی ندارم
این روزها وحشت ما را احاطه کرده
مرگ
زورگویی
جنایت
سیاهی
سیاهی ...
خون و دود و فریاد است
می کشند و می گویند جمهوری
می گویند آزادی
می گویند عدالت
می گویند اسلام
آه ه ه ...
چه می گذرد بر ما
تنها چیزی که باعث بودن شده عزیزانی هستند که دلم به اونا گرمه
و دل خوشیهای کوچیک آینده نزدیک
اگر اینها هم نبود
...
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون میبارد از دلهای سوزان
برادر نوجونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی
ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره.برادر نوجونه،برادر شعله واره.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه
شعر از : اصلان اصلانیان
![]()
